|
ÕÝÍå ÇÕáی ÈÜÑÑÓÜی äÜæÔÜÊÜå åÜÇی ãÜÎÜÇáÜÝ ÞÜÜÑÂä |
|
اسطوره آفرینش ÈÎÔ í˜ã نویسنده در صفحه 19 چنین می نویسد: قرآن نیز، مانند تورات ـ هر چند کمتر از آن ــ دارای ضد و نقیض ها و به اصطلاح رایج تر ناسخ و منسوخهائی است که وجود آنها از همان آغاز مورد توجه مفسران و شارحان قرآن قرار گرفته است. یکی از نتایج این ناسخ و منسوخها در طول همه قرون اسلامی این بوده است که غالباً در بحث ها و گفتگوها، هر یک از طرفین می توانسته است به آیه ای از قرآن که موید نظر او باشد استناد کند بی آنکه هیچکدام از آنان از حدود استناد به قرآن تجاوز کرده باشند. فی المثل آنکس که مدعی آزادی قبول یا عدم قبول دین در اسلام بوده است، می توانسته است و می تواند به آیاتی از این قبیل استناد کند: "لااکره فی الدین" (بقره، 256) و: "به آنکه نمی خواهـند ایمان بیاورند بگو که شما به راه خود ادامه دهـیـد و ما نـیـز بـه طاعت خـویش ادامه خواهـیـم داد" (هـود، 121) و یا :"... اگر باز روی از خدا بگردانند بر تو (محمد) تکلیفی جز تبلیغ رسالتت بیش نیست " (نحل، 82) و در همان حال مخالف او میتوانسته است و میتواند آیات قرآنی دیگری از این قبیل مثال آوردکه: "با آنهائی که به خدا و روز آخر ایمان نمی آورند و آنچه را که خدا و رسولش حرام کرده اند حرام نمی شمارند و به کیش حق نمی گروند مقاتله کنید تا یا کشته شوند یا جزیه بپردازند " (توبه، 29) ،"و آنهائی را که به آئین خدا روی نمی آورند بکشید تا فتنه از میان برداشته شود "(بقره، 193 و 256). پاسخ: یکی از نکاتی که نویسنده در این بخش مطرح کرده اینست که قرآن دارای ضد و نقیض هاست که اصطلاحاً به آن ناسخ و منسوخ گفته میشود. (در قرآن البته واژه های ناسخ و منسوخ وجود ندارد بلکه واژه نسخ وجود دارد. آیه ای که نسخ می شود منسوخ ناãíÏåÏ می شود و آیه ای که بجای آن می نشیند ناسخ ناãíÏåÏ می شود). «نسخ» و «تناقض» یعنی چه؟ و این دو چه ارتباط و نسبتی با هم دارند؟ « نسخ» یعنی: از دور استفاده خارج نمودنِ چیزی و بکار گرفتن چیزِ دیگری (از همان نوع یا از نوعی دیگر). مثلاً از دور استفاده خارج نمودن یک پیراهنِ کهنه و بکار گرفتن یک پیراهن دیگر و یا چیز دیگری بجای پیراهن. و «تناقض» یعنی: "نفی نمودنِ همدیگر"، "با هم نخواندن" و مفاهیمی از این قبیل. مثلاً من امروز می گویم دیپلم اقتصاد دارم و فردا می گویم من دیپلم اقتصاد ندارم. این تناقض است. «نسخ» و «تناقض» در واقع هر کدام معنی و موضوعیت خاص خود را دارند و ارتباط و نسبتی با هم ندارند. و چیزیکه نویسنده می گوید مبنی بر اینکه « نَـسـخ» همان تناقض است غلط است. مثال از قرآن در مورد «نسخ»: « وَاللَّاتِي يَأْتِينَ الْفَاحِشَةَ مِنْ نِسَائِكُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْكُمْ فَإِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي الْبُيُوتِ حَتَّى يَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ أَوْ يَجْعَلَ اللَّهُ لَهُنَّ سَبِيلاً: و آنهائی از زنان شما که به عمل فاحشه دور از آنها متهم می شوند، از چهار نفر از خودتان شاهد بخواهید که دیدنِ آن را شهادت بدهند. اگر شهادت دادند آنها را در خانه ها نگه دارید تا زمانیکه عمر آنها تمام شود یا خدا راهی را برای آنها باز کند». (äÓÇÁ: 15) و در آیه 2 سوره نور است چنین می گوید: « الزَّانِيَةُ وَالزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ ...: به زن زنا کار و مرد زناکار هر کدام صد ضربه شلاق بزنید». آیه اولی چنانکه در آخر خودِ آن گفته شده بعنوان راه حلی ناپایدار و مقطعی مطرح شده، و آیه بعدی بعنوان راه حل جایگزین آن ارائه شده است. و این دو آیه مانند این می ماند که ما به کسی بگوئیم: فعلاً این پوشاک را بپوش تا بعداً پوشاک دیگری را به شما بدهیم. و بعد بنابر تغییر شرایط جوی یا کاری یا غیره، پوشاک دیگری را به وی بدهیم که جایگزین آن کند. عمل «نسخ» اساساً خاص قرآن نیست. و وجود«نسخ» در قرآن مربوط به آیاتی است که به مسائل سیاسی و اجتماعی مربوط می شود و بیانگر اینست که قرآن با مسائل سیاسی و اجتماعی با متد جامعه شناسانه علمی و واقعی برخورد می کند. آیاتی که در این بخش مطرح شده در جای دیگری از این نوشته بعنوان آیات متناقض نیز مطرح شده که در جای خود آنها را بررسی خواهیم کرد. ------------------------------------------------------ نویسنده ادامه ãíÏåÏ: در سوره قرآن به صراحت آمده است که سخنان خداوند قابل تغییر نیست (انعام، 34 و 115، کهف 27، یونس، 64). با این همه در همین قرآن گفته شده است که: "وقتیکه ما آیه ای را نسخ می کنیم یا میفرمائیم که آنرا فراموش کنند، آیه ای نیکوتر و یا همانند آنرا میآوریم "(بقره، 100، 106، نحل 103). پاسخ: ابتدا با واژه «تغییر» که نویسنده آن را مطرح کرده و واژه « مُـبَـدِّل» و «تبدیل» که آیات مزبور آنها را مطرح کرده اند آشنا می شویم. «تغییر» بمعنی: ایجاد دگرگونی جزئی در چیزی است، مانند رنگ کردن درِ یک ساختمان. و تبدیل یعنی: عوض نمودن تمامیت و کلیت چیزی، و هویت و ماهیت چیزی است. مانند: انتقال از یک واحد مسکونی به واحد مسکونی دیگر، و یا مثلاً دادنِ پول ایرانی و گرفتن پول کویتی، و یا ویران نمودن یک ساختمان و درست کردن ساختمان دیگری بجای آن. و «مبدِّل» که اسم فاعل از «تبدیل» است بمعنی: کسی است که تمامیت و کلیت چیزی را عوض می کند، چیزی را جانشین چیزی می کند. و «کلمه» بمعنی: واژه و سخن است. و در جمله معنی خود را از موضوع بحث نیز می تواند بگیرد. ابتدا می بینیم آیات مورد اشاره نویسنده به چه معنی هستند و موضوعیت و مناسبت آنها چیست و بعد می بینیم چه تناقض یا تناقضاتی در آنها هست. انعام 34: « وَلَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلَى مَا كُذِّبُوا وَأُوذُوا حَتَّى أَتَاهُمْ نَصْرُنَا وَ لا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِ اللَّهِ وَلَقَدْ جَاءَكَ مِنْ نَبَإِ الْمُرْسَلِينَ: پیش از تو نیز پیامبرانی تکذیب شدند. در برابر تکذیبی که شدند و زخم زبانی که دیدند پایداری نمودند تا اینکه کمک سر بزنگاهی ما برای آنها رسید. کسی نمی تواند سخنان خدا را عوض کند. بخشی از تاریخ آن پیامبران نیز برای تو گفته شده است». پیش از این آیه قرآن از کسانی صحبت می کند که با پیامبران در افتاده بوده اند و خداوند آنها را مجازات کرده بوده است. و در این آیه از کمک رساندن به پیامبران صحبت می کند که خدا به آنها وعده داده بود و به وعده خود وفا کرده بوده است. و می گوید که کسی نمی تواند سخنان خدا را عوض کند. یعنی برای تو (محمد) پیروزی نوشته شده و این حتمی است و کسی نمی تواند سرنوشت دیگری را برای تو پیش بیاورد. انعام 115: « وَتَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقًا وَعَدْلاً لا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ». « و سخنان پروردگار تو براستی (یعنی همانگونه که گفته بوده) و در زمان خود عینیت یافت. سخنان خدا را کسی نمی تواند عوض کند. او گفته ها را می شنود و از عملکردها آگاهی دارد». در آیات پیش از این آیه از ایمان آوردن و نیاوردن افراد و دشمن داشتن همه پیامبران صحبت می کند. و در این آیه تحقق یافتن سخنان خدا صحبت می کند که عوض نشده بوده و کسی نتوانسته آنرا عوض کند. کهف 27: « وَاتْلُ مَا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ كِتَابِ رَبِّكَ لا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ وَلَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَدًا». « و آنچه از کتاب پروردگارت به تو وحی شد پیوسته بخوان. کسی نمی تواند سخنان او را عوض کند.هرگز بجای سخنان خدا چیزی برای گرائیدن به آن پیدا نمی کنی». در پیش از این آیه از اصحاب کهف صحبت شده و نظرات گوناگون پیرامون آنها. و در این آیه گفته شده که حضرت محمد آنچه از خدا می گیرد را پیوسته به مردم برساند، و هرگز کسی نمی تواند سخنان خدا را عوض کند. (یعنی بجای سخنان خدا یا در کنار آن حرفی که قابل گرائیدن به آن باشد و بتواند جانشین سخنان خدا بشود هرگز وجود ندارد). یونس 64: « لَهُمُ الْبُشْرَى فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِي الْآخِرَةِ لا تَبْدِيلَ لِكَلِمَاتِ اللَّهِ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ». « در زندگی دنیا و در روز رستاخیز برای آنها مژده و نوید دارد. سخنان خدا را عوض نمی شود کرد. و این (یعنی مژده در دنیا و آخرت) بالاترین پیروزی است». در آیه پیش از این از کسانی صحبت می کند که ایمان می آورند و رهنمودهای خدا را بکار می گیرند. و در این آیه به آنها که رهنمودهای خدا را بکار می گیرند در دنیا و آخرت نوید و مژده ãíÏåÏد. و بعد می گوید سخنان خدا عوض نمی شود. یعنی چیزی پیدا نمی شود و نخواهد شد که بتواند ایراد علمی به رهنمودهای خدا بگیرد و آن را نفی بکند و جانشین آن بشود و چیز بهتری را برای انسانها ارائه بدهد.هر کسی رهنمودهای خدا در دنیا بکار بگیرد بطور محتوم در دنیا و آخرت زندگی و سرنوشت خوبی را خواهد داشت. بقره 106: « مَا نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهَا أَوْ مِثْلِهَا...: آیه ای که از دور استفاده خارج می کنیم یا آن را به فراموشی می سپاریم (یعنی آنرا موقتاً کنار می گذاریم) آیه ای بهتر از آن و یا مانند آن می آوریم». آیه 100 سوره بقره در رابطه با آنچه نویسنده می گوید نیست. (نویسنده در نوشتن عدد یا نام سوره اشتباه کرده بوده است). و آیه 103 مورد اشاره نویسنده در سوره نحل که درستِ آن آیه 101 است چنین است: « وَإِذَا بَدَّلْنَا آيَةً مَكَانَ آيَةٍ وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا يُنَزِّلُ قَالُوا إِنَّمَا أَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ: و هرگاه آیه ای را جانشین آیه دیگری می کنیم و خدا بهتر می داند که چه آیه ای را بفرستد آنها می گویند تو از خودت در می آوری. اکثر اینها در واقع چیزی نمی دانند (یعنی در هیچ زمینه ای دانشی ندارند)». چه تناقضی در آیات بود حرف نویسنده چه بود؟ نویسنده گفت که: در سوره قرآن به صراحت آمده است که سخنان خداوند قابل تغییر نیست (انعام، 34 و 115، کهف 27، یونس، 64). با این همه در همین قرآن گفته شده است که:"وقتیکه ما آیه ای را نسخ می کنیم یا میفرمائیم که آنرا فراموش کنند، آیه ای نیکوتر و یا همانند آنرا میآوریم "(بقره، 100، 106، نحل 103). در آیه 34 سوره انعام عبارتِ « لَا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِ اللَّهِ» وجود داشت، در آیه 115 سوره انعام و آیه 27 سوره کهف عبارت «لا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ» وجود داشت، و در آیه 64 سوره یونس عبارتِ «لَا تَبْدِيلَ لِكَلِمَاتِ اللَّهِ» وجود داشت، که به این معنی بودند که کسی نمی تواند سخنان خدا را عوض کند (یعنی چیز دیگری را جانشین آن بکند). که بترتیب زیر بودند: در آیه 34 انعام سخنان خدا مربوط به پیروزی ای بود که خدا برای محمد نوشته بود و کسی نمی توانست سرنوشت دیگری برای وی رقم بزند و سخن خدا را عوض بکند. در آیه 115 سوره انعام از "تحقق یافتن سخنان خدا همانگونه که بوده و در زمان خود در گذشته" صحبت کرد و گفت که کسی نتوانسته بوده که آنها را عوض بکند (یعنی مانع از تحقق آنها بشود). در آیه 27 سوره کهف عوض نشدن سخنان خدا به این شکل بود که هرگز کسی نمی توانست چیزی بهتر و درست تر از آنچه خدا می گوید بیاورد که جانشین سخنان خدا بشود و سخنان خدا را عوض بکند. در آیه 64 سوره یونس گفت که در دنیا و آخرت به ایمانداران و نیکوکاران مژده داده شده و کسی نمی تواند این سخن خدا را عوض کند. (یعنی مثلاً کسی نمی تواند ثابت کند که رهنمودهای خدا در دنیا بجای خوشبختی بدبختی می آورند و یا مثلاً ثابت کند که آخرتی وجود ندارد، و سخان خدا را هیچ و پوچ کند و حرف خود را جانشین آن بکند). آیه 106 سوره بقره از نسخ آیه (یعنی از دور استفاده خارج نمودن آیه) یا به فراموشی سپردن آن صحبت کرد. (پیش از این در مورد نسخ صحبت کردیم). و در آیه 101 سوره نحل از جانشین سازی آیه ای بجای آیه ای دیگر توسط خودِ خداوند صحبت کرد. حالا چه تناقضی میان این آیات وجود دارد؟ آیات پیشین گفتند کسی نمی تواند «کلمات خدا» یعنی سخنان وی را عوض کند. و آیات بعدی گفتند خدا آیه ای را جانشین آیه دیگری می کند یا می گوید استفاده مقطعی از آن بشود. و این دو موضوع هیچ ارتباطی به هم ندارند. --------------------------------------------------------- نویسنده ادامه ãíÏåÏ: مفسران قرآن تا 225 آیه قرآن را ناسخ و منسوخ یکدیگر دانسته اند بی آنکه دلیل قانع کننده ای برای äیä äÇÓÎ æ ãäÓæÎåÇ ÈیÇÈäÏ¡ ÒیÑÇ åÑ æäå ÊÈÏیáی ÏÑ ãÊä ÞÈáی Çیä ãÚäی Öãäی ÑÇ ãíÏåÏÏ ˜å Âä ãÊä درست یا دست کم کامل نبوده است. پاسخ: نویسنده می گوید که: "هر گونه تبدیلی در متن قبلی این معنی ضمنی را ãíÏåÏد که آن متن درست یا دست کم کامل نبوده است". این حرف البته غلط است. خیلی از گفته ها، نوشته ها، برخوردها، موضع گیریها، عملکردها و غیره می توانند برای زمانی و مکانی و موضوعی و مناسبتی و شرایطی مناسب و درست و کامل باشند، ولی برای زمان و مکان و شرایط دیگری مناسب یا درست یا کامل نباشند، و این الزاماً بمعنی نادرست یا کامل نبودن آنها نیست، ضمن اینکه هر چیزی الزاماً از همان آغاز نمی بایست کامل باشد. چیزیکه نویسنده میگوید مانند این می ماند که وقتی ما کلاس بالاتری را آغاز می کنیم به مدیر مدرسه بگوئیم: پس کتابها و معلمینی که پارسال به ما داده بودی درست یا کامل نبوده است! در حالیکه آن کتابها و آن معلمین برای سن و سال ما و میزان فهم ما مناسب و کامل بوده است، ولی حالا که بزرگتر شده ایم و بهتر می فهمیم نیازمند کتابها و معلمین بالاتری هستیم. هر کسی بخواهد با مسائل اجتماعی و انسانی برخورد درست و اصولی و علمی بکند، ناگزیر می بایست رهنمودها و راه حلهای مناسب با شرایط اجتماعی و انسانی و غیره که پیوسته در تغییر هستند را ارائه بدهد. (البته قرآن 225 آیه ناسخ و منسوخ ندارد. بلکه تعداد کمی از آیات آن منسوخ شده است (یعنی از دور استفاده خارج شده و آیات دیگری بجای آن ارائه داده شده) که مربوط به رهنمودهای مربوط به حل و فصل یکسری مشکلات اجتماعی هستند مانند نحوه برخورد با زنی که همسر و خانواده دارد ولی با این حال با مرد دیگری آمیزش جنسی می کند و مانند نحوه برخورد با مقوله مشروب و مواردی از این قبیل). --------------------------------------------------------- نویسنده ادامه ãíÏåÏ: در یکجای قرآن شیطان از جمله اجنه بشمار آمده (کهف، 50) ولی در چند جای دیگر همین شیطان یکی از ملائک دانسته شده است (بقره، 34، اعراف، 11 و یازده مورد دیگر). پاسخ: آیات مورد اشاره نویسنده چنین هستند: کهف: 50: « وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ كَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّيَّتَهُ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِي وَهُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلاً». بقره: 34: « وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ ». اعراف: 11: « وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ ». در هر 3 آیه از « ملائکه» و «ابلیس» صحبت شده نه از «شیطان». در هر 3 آیه گفته شده:« قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ» یعنی: به ملائکه گفتیم به آدم سجده کنید، همه سجده کرده اند بجز ابلیس». و در هر سه آیه «ابلیس» از ملائکه است. عبارت «کانَ من الجن» بمعنی: (ابلیس) "از جنیان بود" یا "از جنیان گشت" نیز در هیچیک از آیات قرآن نفی نشده که با این آیه 50 سوره کهف در تناقض باشد. و از "ملائکه" بودن "ابلیس" مانند از "بشر" بودنِ یک "سرمایه دار" می ماند. اگر "بشر" بودن و "سرمایه دار" بودن کسی با هم در تناقض بود، "ملائکه" بودن و "ابلیس" بودن پدیده ای نیز می تواند با هم در تناقض باشد. --------------------------------------------------------- äæیÓäÏå ÇÏÇãå ãíÏåÏ: در یکجا آمده است که ما بنی اسرائیل را بر همه جهانیان فضیلت دادیم (جاثیه، 16) ولی در جای دیگر تصریح شده است که یهودیان بهر جا که روند محکوم به ذلتند(آل عمران، 110). پاسخ: آیه 16 جاثیه چنین است: « وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ ». واژه «فضیلت دادن» که نویسنده به آن اشاره دارد به واژه فضلّنا در آیه مربوط میشود. فعلِ فـَضَـلّـنـا ترکیبی است از « فضلَّ (فعل)» + «نا (ضمیر متکلم مع الغیر)»، از مصدر مزید «تفضیل». «تفضیل» از مصدر مجرد «فضل» میآید. «فضل» یعنی: دادن چیزی به کسی بدون اینکه وی درخواست آنرا کرده باشد. وقتی «فضل» به باب تفعیل میرود و تفضیل میشود جنبه مبالغه بخود میگیرد و « تـَفـضـیـل» بمعنی: دادن چیزهای زیادی به کسی بدون اینکه وی آنها را درخواست کند، می شود. و معنی آیه چنین است: « و به بنی اسرائیل کتاب و حاکمیت و نبوت دادیم، و از چیزهای پاکیزه به آنها روزی دادیم، و بیشتر از همه جهانیان نعمتهائی که درخواست آنرا نکرده بودند دادیم». و آیه 110 سوره آل عمران که نویسنده به آن اشاره دارد (و در واقع بخش آغازین آیه 112 است)، با آیات مربوطه چنین هستند: آل عمران 111 تا 113: « لَنْ يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذًى وَإِنْ يُقَاتِلُوكُمْ يُوَلُّوكُمُ الْأَدْبَارَ ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ ــــ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ مَا ثُقِفُوا إِلاّ بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَحَبْلٍ مِنَ النَّاسِ وَبَاءُوا بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانُوا يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللَّهِ وَيَقْتُلُونَ الْأَنْبِيَاءَ بِغَيْرِ حَقٍّ ذَلِكَ بِمَا عَصَوْا وَكَانُوا يَعْتَدُونَ ـــــ لَيْسُوا سَوَاءً مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ أُمَّةٌ قَائِمَةٌ يَتْلُونَ آيَاتِ اللَّهِ آنَاءَ اللَّيْلِ وَهُمْ يَسْجُدُونَ». « آنها بیش از زخم زبان زیان دیگری نمی توانند به شما برسانند. اگر با شما نبرد کنند به شما پشت کرده پا به گریز می گذارند، بعد از آن نیز سر هیچ بزنگاهی کسی به آنها کمکی نمی کند ـــ در شرایط جنگی در هر جا که یافت شوند خواری آنها مهر خورده است، مگر اینکه به ریسمانی از خدا و مردم چنگ زده باشند. و به همان خشم خدا که مستحق آنند برگشتند. همینطور مُهر بیچارگی برای آنها زده شده، به خاطر اینکه با آیات خدا در می افتادند و پیامبران را که "هیچ دلیل بحقی برای کشتن آنها نمی تواند وجود داشته باشد" می کشتند. پیامبر کُشی آنها نیز به این خاطر بود که نمی خواستند مرام نامه ای داشته باشند و کار آنها تجاوزگری بود ـــــ همه اهل کتاب یکی نیستند. از آنها کسانی هستند که آیات خدا را ساعاتی از شب در حال سجده پیوسته می خوانند». این آیات از یکسری از یهودیانی صحبت می کند که از تیپ همان یهودیانی بوده اند که در دوران انبیاء پیامبران را می کشته اند. و دلیل آن هم چنانکه آیه گفته یکی عصیان بوده است. و عصیان یعنی اینکه انسان به هیچ مرامنامه و اساسنامه و آئینی تن ندهد. و دیگری اینکه کار آنها تجاوز گری بوده و انبیاء نیز با تجاوزگری در مبارزه بوده اند به این خاطر انبیاء را می کشته اند. واژه «ثـقـف» مربوط به جنگ و شرایط جنگی است. و آیه از خواری گروه خاصی از یهودیان در شرایط جنگی صحبت می کند. و پس از آن هم گفته که همه یهودیان یکی نیستند. دو آیه ای که نویسنده آنها را بعنوان آیات متناقض مطرح کرده در واقع هر کدام معنی و موضوعیت و مناسبت خاص خود را دارد و هیچگونه نسبت و ارتباطی با هم ندارند و همدیگر را نقض نمی کنند. --------------------------------------------------------- نویسنده ادامه ãíÏåÏ: در یکجا از مسلمانان خواسته شده است که اگر اهل کتاب از روی حسد قصدسست کردن ایمانشان را داشته باشند آنها را ببخشند(بقره، 109) ولی در جای دیگر در باره همین کسان آمده است که "منافقان و کافران را که میخواهند شما نیز مانند آنان شویدبه دوستی مگیریدو اگر پافشاری کنند آنانرا هر جا یافتید بگیرید و بکشید"(نساء89). پاسخ: بخش مورد نظر نویسنده از آیه 109 سوره بقره چنین است: « وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِكُمْ كُفَّارًا حَسَدًا مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا... : بیش از 50 درصد از اهل کتاب (یعنی یـهـودیـان و مـسـیـحـیـان) از ته دل خود دوست دارند که: کاش می توانستند خیلی زود پس از ایمان آوردن شما، شما را به بی ایمانی بر می گرداندند. پس از اینکه حق برای آنها آشکار شد در خودشان به شما رشک می ورزند رشک ورزیدنی. آنها را ببخشید». (حسداً مفعلول مطلق است برای فعلِ حذف شده "یحسدون". یعنی جمله در اصل چنین است: «یحسدون حسدا»). و آیه 89 سوره نساء با آیه پیش از آن که به آن مربوط می شود چنین است: « فَمَا لَكُمْ فِي الْمُنَافِقِينَ فِئَتَيْنِ وَاللَّهُ أَرْكَسَهُمْ بِمَا كَسَبُوا أَتُرِيدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ وَمَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا (88) وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَمَا كَفَرُوا فَتَكُونُونَ سَوَاءً فَلَا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ أَوْلِيَاءَ حَتَّى يُهَاجِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَخُذُوهُمْ وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَلَا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ وَلِيًّا وَلَا نَصِيرًا(89) إِلاّ الَّذِينَ يَصِلُونَ إِلَى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ مِيثَاقٌ أَوْ جَاءُوكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ أَنْ يُقَاتِلُوكُمْ أَوْ يُقَاتِلُوا قَوْمَهُمْ ...». «چرا بر سر منافقین دو دسته شده و هر یک از چیزی جانبداری می کنید در حالیکه خدا آنها را بخاطر کارهائی که کرده اند رد کرده است. آیا می خواهید کسیکه خدا او را رها کرده به راه بیاورید؟ کسیکه خدا او را رها کرده راهی برای او پیدا نمی کنید (88). آنها آرزو می کنند که کاش شما هم مانند آنها بی ایمان شوید که با آنها یکی شوید. کسی از آنها را مسئول خود نکنید تا اینکه در راه خدا مهاجرت کنند. اگر دلیلی آورده و روی گرداندند آنها را بگیرید و هر جا یافتید بکشید و هر گز کسی از آنها را مسئول خود نکنید و سر هیچ بزنگاهی نیز از آنها کمکی نخواهید (89). بجز کسانی از آنها که از قومی هستند که میان شما و آن آنها پیمانی هست، و یا کسانی از آنها که جنگیدن با شما یا با قوم خود برای آنها سنگین بوده و بطرف شما آمده اند،...». آیه اولی از بیش از 50 درصد از اهل کتاب (یعنی یهودیان و مسیحیان) صحبت میکند، و آیه بعدی از منافقین صحبت می کند، که برخی به بی ایمانی برگشته اند و برخی هنوز مسلمان هستند و در جبهه مسلمانان هستند ولی با مشرکین ارتباط و همکاری دارند. آیه از آنها خواسته که موضع خود را از همراهی با مسلمانان روشن و مشخص کنند. و آیه مربوط به نبرد بدر است. چیزیکه در مورد اهل کتاب (یعنی یهودیان و مسیحیان) گفته شده با چیزیکه در مورد منافقین گفته شده چه ارتباطی می تواند با هم داشته باشد؟ و چه تناقضی می تواند در دو آیه ای که مربوط به دو مورد نامربوط به هم هستند وجود داشته باشد؟ (واژه کافران که در ترجمه نویسنده آمده غلط است. آیه از برخورد با کافران صحبت نمی کند بلکه از برخورد با منافقینی صحبت می کند که با مسلمانان هستند، ضمن اینکه اگر از کافران صحبت بکند نیز با آیه ای که از یهودیان و مسیحیان صحبت می کند هیچ ارتباطی نمی تواند داشته باشد). --------------------------------------------------------- نویسنده در صفحه 20 ادامه ãíÏåÏ: در یکجا آمده است که عرش خدا بر روی آب است (هود، 7) ولی در موارد متعدد دیگر عرش خدا در جائی در آسمان معین شده است که ملائک آنرا بر دوش گرفته اند (اعراف، 54، یونس، 3، توبه، 129، رعد، 2، طه، 5، فرقان، 59). پاسخ: نویسنده گفت که آیه 7 سوره هود گفته: عرش خدا بر روی آب است. «عرش» بمعنی: سقف خانه ـــ تخت فرمانروائی و قلمرو فرمانروائی است. و به کـنایه از «قدرت و حاکمیت و فرمانروائی» می آید. بخش مورد نظر از آیه مزبور چنین است: « وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِـتَّـةِ أَيَّامٍ وَ كَانَ عَرْشُـهُ عَلَى الْمَاءِ...: اوست که سیارات و زمین را در شش دوره (یا شش روز که از نظر قرآن معادل شش هزار سال باشد) آفرید و آن موقع بر مایع فرمانروائی میکرد (یعنی آن موقع زمین و سیارات مذاب بودند)». (هـود 7) و آیاتی که نویسنده می گوید که در آنها گفته شده: "عرش خدا در جائی در آسمان معین شده است که ملائک آنرا بر دوش گرفته اند" چنین هستند: اعراف 54: « إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ...: پروردگار شما آن خدائی است که سیارات و زمین را در شش دوره (یا شش روز که از نظر قرآن معادل شش هزار سال باشد) آفرید و بعد به فرمانروائی پرداخت». در این آیه که گفته نشده: عرش خدا در جائی در آسمان است که ملائک آنرا بر دوش گرفته اند. یونس 3: « إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ...: پروردگار شما آن خدائی است که سیارات و زمین را در شش دوره (یا شش روز که از نظر قرآن معادل شش هزار سال است) آفرید و بعد به فرمانروائی پرداخت». در این آیه هم گفته نشده: عرش خدا در جائی در آسمان است که ملائک آنرا بر دوش گرفته اند. توبه 129: « فَإِنْ تـَوَلـَّوْا فـَقـُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ لا إِلَهَ إِلاّ هـُوَ عـَلـَيْـهِ تَوَكّـَلـْتُ وَهُـوَ رَبُّ الـْعَـرْشِ الْعَـظـِيـمِ : پس از روی گرداندند به آنها بگو: خدا برای من کافی است. خدائی غیر از او وجود ندارد و من به او توکل نمودم و اوست که پروردگار این حاکمیت عظیم (یعنی حاکمیت هستی) است. در این آیه نیز گفته نشده: عرش خدا در جائی در آسمان است که ملائک آنرا بر دوش گرفته اند. رعد 2: « اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّمَوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى يُدَبِّرُ الْأَمْرَ يُفَصِّلُ الْآيَاتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقَاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ: خدا آنست که سیارات را با ستونهائی که آنها را نمی بینید (یعنی امواج ستونی نیروی جاذبه) بلند کرد و بعد به فرمانروائی پرداخت و خورشید و ماه را مناسب نمود. همه (یعنی سیارات و خورشید و ماه) تا زمان مشخصی در حرکت خواهند بود. مسائل هستی را او اداره می کند. آیات مادی به شما می دهد به امید اینکه (با آنها) به دیدار پروردگار خود به یقین برسید». (منظور از "بلند نمودن سیارات" دور بردن آنها از همدیگر است). در این آیه هم گفته نشده: عرش خدا در جائی در آسمان است و ملائک آن را بر دوش گرفته اند. طه 5: « الرَّحْمَنُ عَـلَى الْـعَـرْشِ اسْـتـَوَى: رحمن به فرمانروائی پرداخت». (یعنی کسی غیر از رحمن در هستی فرمانروائی ندارد. و رحمن یعنی: کسیکه کارهای زیاد و بزرگ میکند، و همینطور کسیکه کارهای بزرگ را می بخشد. و رحیم بمعنی: کسی است که بیش از استحقاق می بخشد). در این آیه نیز گفته نشده: عرش خدا در جائی در آسمان است و ملائک آن را بر دوش گرفته اند. فرقان 59: « الَّذِي خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ الرَّحْمَنُ فَاسْأَلْ بِهِ خَبِيرًا: آنکه سیارات و زمین و آنچه میان آنهاست را در شش دوره (یا شش روز که از نظر قرآن معادل شش هزار سال باشد) آفرید و بعد به فرمانروائی پرداخت. او رحمن است. می توانی از آدم کاردان بپرسی». در این آیه هم که گفته نشده: عرش خدا در جائی در آسمان است و ملائک آن را بر دوش گرفته اند. --------------------------------------------------------- نویسنده ادامه ãíÏåÏ: در قرآن تصریح شده که خدا آدمیان را به بهترین صورت ممکن (احسن صور و احسن تقویم) آفریده است(مؤمن)، 64 تغابن، 3، تین، 4) ، ولی در چند مورد دیگر همین آدمیان ناتوان، ضعیف، آزمند، عجول، بینوا توصیف شده که محمد به پیغمبری بر "کلیه جهانیان" برگزیده شده است (اعراف، 158) ولی در جای دیگر گفته شده است که ما قرآن را برای آن به زبان عربی بر تو (محمد) فرستادیم که مردم ام القری(مکه) و پیرامون آنرا از روز قیامت بترسانی (شوری، 7). پاسخ: ابتدا می بینیم این آیات به چه معنی هستند و بعد می بینیم چه تناقضی در آنها هست: آیه 64 سوره مؤمن چنین است: « اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَرَارًا وَالسَّمَاءَ بِنَاءً وَصَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ ذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَتَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ: خدا آنست که زمین را برای شما آرام کرد (یعنی زمین قبلاً لرزان بوده)، و جو را برای شما ساختمان وار کرد، و رفته رفته به شما رنگ و رو (رنگ و روی بشری ) داد و بعد در مدت کوتاهی آنرا بهتر نمود. و از چیزهای پاکیزه به شما روزی داد. این خدا خدای شماست. خدا پروردگار جهانیان شایان است». (البته آیه نمی گوید که خدا آدمیان را آفریده بلکه می گوید "شما" را آفریده است. آدم در زبان عربی و در قرآن نام فکری انسان است). تغابن 3: « خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ وَصَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ : سیارات و زمین را بجا و بمورد آفرید و رفته رفته به شما رنگ و رو (رنگ و روی بشری) داد و بعد در مدت کوتاهی آنرا بهتر نمود، و روند حرکت در راستای برگشت بطرف اوست». تین 4: « لَـقـَدْ خَـلـَقــْنـَا الاِنـْسـَانَ فِـي أَحْـسَـنِ تَـقـْوِيـمٍ: براستی که انسان را در بهترین وضعیت تعادل آفریدیم». واژه «بشر» نام بدن انسان است، «آدم» نام فکری وی است و «انسان» نام فرهنگی، اجتماعی، رفتاری، تمدنی، اخلاقی، سیاسی، ... وی. آیه از انسان صحبت می کند. و می گوید که انسان از نظر رفتاری و اخلاقی و اجتماعی و مواردی از این قبیل در بهترین وضعیت تعادل آفریده شده است. و بعد خود وی بعنوان یک اراده سمتی را به بالا یا به پائین انتخاب می کند. اعراف 158: قُلْ يَاأَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعًا الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ لا إِلَهَ إِلاّ هُوَ يُحْيِي وَيُمِيتُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَكَلِمَاتِهِ وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ». «بگو: ای مردم! من فرستاده خدا بطرف همه شماها هستم. خدائی که مالک زمین و پدیده های فضائی است. خدائی غیر از او وجود ندارد، او زنده می کند و می میراند. بنابر این به خدا و به فرستاده وی که نـَبـیّ اُمـّی است (یعنی پیامهائی دارد که خودتان نمی توانید به آن دست پیدا کنید و خودِ وی از اقشار پائین جامعه است) و به خدا و کلمات وی ایمان دارد (یعنی انبیاء و کتابهای آسمانی وی را تأیید می کند) ایمان بیاورید. و پیوسته از وی پیروی کنید با امید به اینکه پیوسته در هدایت باشید (یعنی در همه زمینه ها راه و رسم اصولی داشته باشید)». شوری 7: « وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ قـُرْآنًا عَرَبِيًّا لِتـُنـْذِرَ أُمَّ الـْقُـرَى وَمَنْ حَوْلَهَا وَتُـنـْذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ لا رَيْبَ فِيهِ فَرِيقٌ فِي الْجَـنّـَةِ وَفـَرِيـقٌ فِي السَّعـِيـرِ: به این ترتیب قرآن فصیحی را به تو وحی کردیم تا (با فصاحت آن) هشداری بدهی به مرکز شهرها (یعنی به زبان دانان و سخنوران و ادبای شهری پایتخت) و به کسانیکه در حومه آن زندگی میکنند، و همینطور هشدار روز گردهمائی که چیزی نمی تواند آنرا نفی کند را بدهی، روزی که اجتماعی از همه تیپها در بهشت و اجتماعی دیگر در آتش خواهند بود». (فریق به جمعنی گفته می شود که از همه نوع تیپها در آن هست. واژه «عربی» بمعنی فصیح است که از معانی آن است). چه تناقضی در آیات هست آیه 64 سوره مؤمن از شکل و شمایل دادن پروسه ای به ما (یعنی به بشر نوعی) و بعد بهتر نمودن آن صحبت کرد. آیه 3 تغابن نیز همین موضوع را مطرح کرد. آیه 4 سوره تین گفت: انسان از نظر رفتاری و اخلاقی و اجتماعی و مواردی از این قبیل در بهترین وضعیت تعادل آفریده شده است. و بعد خود وی بعنوان یک اراده سمتی را به بالا یا به پائین انتخاب می کند. آیه 158 اعـراف گفت: محمد بطرف همه انسانها فرستاده شده، و پیامهائی دارد که خود مردم نمی توانسته اند به آن دست پیدا کنند و محمد از اقشار پائین جامعه بوده است. آیه 7 شوری هم گفت: قرآن به زبان فصیح نازل شده که به زبان دانان و سخنوران و خالق شاهکارهای ادبی در پایتخت و شهرها هشداری باشد که قرآن حرف بشر نیست، و همینطور هشدار روز رستاخیز را بدهد. هیچیکدام از این آیات در تضاد و تناقض با دیگری نیست و هر کدام معنی و موضوعیت خاص خود را دارد. --------------------------------------------------------- نویسنده ادامه ãíÏåÏ: دست کم در چهار آیه قرآن تصریح شده است که محمد فقط مآمور ابلاغ کلام حق (قران) به مردم است، و مسئول قبول یا رد این ابلاغ از جانب آنها نیست: "ما قرآن را برای دعوت به حق بر تو فرستادیم، هر کس که هدایت یافت به نفس خود کمک کرد و هر کس هم که گمراه شد به زیان خود گمراه شد، و تووکیل هیچیک از آنها نیستی " (زمر، 41). "اگر از تو پرسند که بابت دعوتی که میکنی چه اجرتی میخواهی، بگو که من اجری جز از خدا نمیخواهم و فقط مآمورم که از مسلمانان باشم"(یونس،72) "به آنان که ایمان نمی آورند بگو که شما به راه خود ادامه دهید، ما نیز به راه خود ادامه خواهیم داد"(هود، 121) ؛ "و اگر باز هم روی بگردانند، بر تو جز تبلیغ رسالت وظیفه ای نیست "(نحل، 72). ولی درست در جهت عکس آن در چندین آیه دیگر آمده است: "مشرکین را در هر جا یافتید بکشید و بگیرید و محاصره کنید و در کمینشان باشید(توبه، 15) ؛ ... این ملعونان را در هر جا بیابیدبگیرید و به شدیدترین وجهی بکشید(احزاب، 61) ؛ بکشید آنهائی را که به خدا و روز واپسین ایمان نمی آورند (توبه، 29) ؛ آنها را بکشید و آواره کنید"(توبه، 29). پاسخ: این آیات که نویسنده آنها را در تناقض با هم دیده در واقع تناقضی با هم ندارند، بلکه هر کدام معنی و موضوعیت و مناسبت خاص خود را دارند. آیاتی که می گویند در اسلام زور و اجباری نیست مربوط به افراد عادی و شرایط عادی است. یعنی هر کسی خواست ایمان بیاورد می تواند بیاورد و هر کسی نخواست می تواند نیاورد. و کسی نمی تواند کسی را با زور و یا با جنگ مجبور کند که ایمان بیآورد و دین را بوی تحمیل کند. و آیاتی که از محاصره کردن و کشتن و غیره صحبت می کنند مربوط به دشمن و جنگ و شرایط جنگی است. یعنی مربوط به کسانی است که به محمد اجازه نمی داده اند حرف خود را بزند و به دیگران اجازه نمی داده اند که اگر خواستند پیرو محمد باشند پیرو وی باشند، بلکه می خواسته اند چیزی بنام اسلام وجود نداشته باشد و اصلاً پا نگیرد. هر جا قرآن از جنگ با آنها صحبت کرده نیز در همان آیات یا آیات پیش از آن و یا آیات پس از آن آنها را معرفی کرده و دلیل جنگ با آنها را بیان کرده است. ما نمونه ای از آن آیات را از میان آیاتی که نویسنده آنها را آورده بررسی می کنیم. نویسنده گفت که قرآن در آیه 61 سوره احزاب چنین گفته: ... این ملعونان را در هر جا بیابید بگیرید و به شدیدترین وجهی بکشید(احزاب، 61) معنی و موضوعیت این آیه چیست؟ از آیه 58 تا 61 سوره احزاب یک موضوع است و چنین است:«وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغـَيْرِ مَا اكْـتَسَـبُوا فَـقـَدِ احْـتَمَلُوا بُهْتَانًا وَإِثْمًا مُبِينًا ــ يَاأَيُّهَا النَّبِيُّ قُـلْ لِأَزْوَاجِـكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَـلَيْهِنَّ مِنْ جَلَابِيبِهِنَّ ذَلِكَ أَدْنَى أَنْ يُعْـرَفْـنَ فَـلَا يُؤْذَيْنَ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِيمًا ــ لَئِنْ لَمْ يَـنْـتَهِ الْمُنَافِـقُـونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَـنّـَكَ بِهِمْ ثُمَّ لَا يُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلَّا قَلِيلًا ــــ مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلًا». « و کسانيکه بـه زنان و مردان ايمان آورده بـرای کار ناکرده زخم زبان می زنند، مرتکب تهمت زنی و گناه بزدلانه سنگينی میشوند (58). ای پيامبر! به زنان و دختران خود و زنان مردان ايمان آورده بگو بخشی از جلباب خود را روی خود بکشند. اين کار بهترین راه بـرای شناخته نشدن و از زخم زبان رنجيده نشدنِ آنها است. خدا مسائل را برای آمرزيدن فعلاً کنار میگذارد و بيش از استحقاق نيز می بخشد (59). اگر منافقين و کسانيکه مرض دارند و افراد هرزه شهر نيز دست برندارند به تو امکان برخورد با آنها را می دهيم، و پس از آن جز تعداد کمی از آنها همسايه تو نخواهند ماند (60). هر جائی که پیدایشان شود نیز دور کرده شده و گرفته و کشته خواهند شد کشته شدنی (61) ». نویسنده گفت که قرآن در آیه 61 چنین گفته: ... این ملعونان را در هر جا بیابید بگیرید و به شدیدترین وجهی بکشید(احزاب، 61). ولی معنی آیه در واقع این نیست. بلکه پس از اینکه از عملکرد دشمنان حرف میزند به آنها می گوید که اگر دست برندارند با آنها برخورد خواهد شد و جز تعداد کمی از آنها بقیه از همسایگی محمد خواهند رفت، و در ادامه در صیغه مجهول می گوید: هر جائی که پیدایشان شود نیز دور کرده شده و گرفته و کشته خواهند شد کشته شدنی. و اين آيات مربوط به دستشوئی رفتن افراد در زمانی بوده که عربها دستشوئی را جدا و دور از واحد مسکونی خود درست می کرده اند. وقتی خانواده محمد و بقيه ايمان آورندگان به دستشوئی می رفته اند مخالفين محمد چنانکه آيه مطرح کرده به ايمان آورندگان تهمت و زخم زبان می زنده اند. (مصدر «اذی» مربوط به آزار دادن با زبان است). آيه به محمد گفـته که به "دختران و زنان خود و زنان ايمان آورندگان" بگويد که بخشی از جلباب خود (جلباب پوششی است که روی پوشش اصلی و رسمی می پوشند و لباس سنتی عربها است. فرق آن با چادر اين است که جلباب آستين و دکمه دارد ولی چادر ندارد) را روی صورت خود بيندازند تا شناخته نشوند. و با شناخته نشدن از زخم زبان آزرده نمی شوند. (يعنی اگر کسی روی خـود را بپوشاند و ديگران او را در حاليکه نمی شناسند بدگوئی کنند، او آزرده نمی شود. چون او می داند که هوچی گرها او را نمی شناسند). و بعد آيه می گويد: خدا غفوز رحيم است. غفور يعنی: کسيکه مسئله ای را فعلاً کنار می گذارد تا اينکه بعدها به آن رسيدگی کند. و رحيم يعنی: کسيکه بيش از استحقاق می بخشد. و «غفور رحيم» در آيه يعنی اينکه: خدا فعلاً از کردار کسانيکه دختران و زنان پيامبر و و زنان ايمان آورندگان را اذيت می کنند صرف نظر می کند تا اگر بعـدها آدمهای درستی شدند اين عملکردهای آنها را ببخشد. بعد نيز در ادامه می گويد: اگر دست برندارند به محمد امکان برخورد با آنها داده خواهد داد تا جائی که جز تعداد کمی از آنها بقيه از همسايگی وی بروند. و بعد میگوید که چه معامله ای با آنها خواهد شد (یعنی اگر دست برنداشتند).
|